زیبا ترین قسم سهراب(پست ثابت)

نه تو میمانی نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
وبه کوتاهیه آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خودجامه اندوه مپوشان هرگز...

[ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 ] [ 5:56 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

....

 "رفتن" !

رفتن که بهانه نميخواهد ،
يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى
دلخوشيهاى انکار شده ...
رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هيچ
بى چمدان هم ميروى !
"ماندن" !
ماندن اما بهانه مى خواهد ،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى،دوستت دارمهايى
که مى شنوى اما باور نمى کنى،يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين ...
وقتى بخواهى بمانى,..
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى ...
ميمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت،....
آمدن دليل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن هيچکدام

ممنون از دوست خوبم "مهلا"

[ دوشنبه دهم آذر 1393 ] [ 21:24 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

وصیت

اگرکسی شب سرما به ابرها زدو گم شد مرا به یاد بیارید
و با ستاره ی چشمم برای راه بلدها نشانه ای بگذارید

برای این گل قرمز، نماز مرده بخوانید مرا شمرده بخوانید
برای خاکسپاری ، تمام باغچه ها را به مادرم بسپارید

دودانگ پیرهنم را ، دوپاره ازکفنم را به چشمهام بدوزید
سپس ملال تنم را دوبال پر زدنم را دراین کفن بگذارید

لباس گرم بپوشید به این اتاق مبادا بهارآمده باشد
کدام فصل من ازسال! مصممید که امسال سر از کدام درآرید؟

" زیاد امید ندارم که ازتپیدن قلبم گلی دوباره بروید "
مگر بهار که سرشد کنارسنگ مزارم دلی دوباره بکارید

کدام قله کدام اوج؟ منی که اینهمه کوهم از این جهان به ستوهم
من ازشکار نکردن شما ازاینکه شکارم نبوده اید شکارید

غروب شد همه رفتند در ایستگاه کسی نیست چه خوب شد همه رفتند
چه ساده اید که دایم کنار این چمدانها درانتظارقطارید

به این اتاق مبادا بهارسر زده باشد… بهارسرزدو سرشد
خروس خوان سحرشد ستاره های من آیا خیال خواب ندارید؟

پ.ن:به همسری که ندارم به نقل قول بگویید چه دوست داشتنی بود

[ دوشنبه سوم آذر 1393 ] [ 23:18 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

چه غریب ماندی ای دل

چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران زبرت چه برخورم من؟

که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

[ جمعه شانزدهم آبان 1393 ] [ 23:3 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

عزیز جان

خسته و پرشانم

در غم تو گریانم

از همه گریزانم

تا نهد زتن جانم

تو که گفتی به پیش من بمان

چرا چنین نهان مرا به حال خود رها کردی

چرا ندیده ای که از دلت فراغ

رود به آسمان

چه گویدم مرا فدا کردی

مگر که جان به لب رسدکه یادت از نطر رود

چرا تو بی خبر زما رفتی

چه میشود عیان شوی

مرا عزیز جان شوی

بگو چرا بگو کجا رفتی

دیده بر رهت دارم

در دل شب تارم

در غم تو بیمارم

تا دوباره برگردی

به هر کلام رفته ای

به یک بهانه رفته ای

دلم نشانه رفته ای

بجویمت زبی نشان ها

دوباره به پیش من بیا

ببین که میشود به پا نوای شور و نغمه ها

به کوه و دشت و آسمان ها

ببین که دل شکسته ام

به گوشه ای نشسته ام

به جز تو دل نبسته ام

دمی بمان به پیش من عزیز جانم

زدیده خون شود روان

به یادت ای امید جان

زچشم من نشو نهان

که در فراغ روی تو رسد خزانم

دیده بر رهت دارم

در دل شب تارم در غم تو بیمارم تا دوباره برگردی

[ چهارشنبه سی ام مهر 1393 ] [ 22:25 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

وقتی رفت

وقتی رفت حاشیه ی درختامون طلایی بود  

                                      ماه تو آسمون بودو قحــــــــطی روشنایی بود

وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی

                                      دیگه هیچ کسی نشد عاشق چشمای کسی

وقتی رفت  دریا دیگه به ماهیـــــــا نگاه نکرد

                                         ماه دیگه در نیومد ستــــــــــاره ادعـــــا نکرد

وقتی رفت لونه ی هیچ پرنده ای چراغ نداشت

                                          واسه درد دل دلم هیچ کسیو سراغ نداشت

وقتی رفت  کبوترای کوچه بی لونه شدند

                                          عاقلا رفتنشـــــــــو دیدنو دیــــــــوونه شدند

وقتی رفت یه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود 

                                         همونو ازش گرفتم آخــــــــه یادگــــــاری بود

[ یکشنبه سیزدهم مهر 1393 ] [ 21:54 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

به مناسبت سالگرد درگذشت خواهرم

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه كابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی یا یه باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید كه بری یا كه بمونی

رفتی و آدمكا رو جا گذاشتی

قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا كه خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی كه آدمك نداره

[ جمعه چهارم مهر 1393 ] [ 20:22 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

);

*****************************************************************************

***********************************************************************************

[ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ] [ 22:59 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]