زیبا ترین قسم سهراب(پست ثابت)

نه تو میمانی نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
وبه کوتاهیه آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خودجامه اندوه مپوشان هرگز...

[ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 ] [ 5:56 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

به مناسبت سالگرد درگذشت خواهرم

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه كابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی یا یه باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید كه بری یا كه بمونی

رفتی و آدمكا رو جا گذاشتی

قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا كه خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی كه آدمك نداره

[ جمعه چهارم مهر 1393 ] [ 20:22 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

);

*****************************************************************************

***********************************************************************************

[ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ] [ 22:59 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

[ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ] [ 22:33 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

شکنجه گر

شکنجه گر از عمق شب تبر به دست آمدی

چه ظالمانه بی امان به شاخ و برگ من زدی

تو زهر خنده می کنی به این تن بریده سر

که پاره پاره مانده از برون تیغه تبر

هراسم از عذاب نیست به درد خو گرفته ام

که دور نیست مقصدی که پیش رو گرفته ام

به قصد زجر خشک شدم اگر به بند مانده ام

پر از تحملم ببین که سربلند مانده ام

شکنجه گر از عمق شب تبر به دست آمدی

چه ظالمانه بی امان به شاخ و برگ من زدی

تو زهر خنده می کنی به این تن بریده سر

که پاره پاره مانده از برون تیغه تبر

اگرچه قامت مرا هزار تکه می کنی

اگرچه زخم می خورم تو ریشه را چه می کنی

که محکم است ریشه ام

اگر تنم شکستنی است

چه باک از گزند تو که ریشه ناگسستنی است

[ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ] [ 0:49 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش*که مگو حال دل سوخته خویش با خامی چند


تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط

باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث

ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا

سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد

جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی

من چه کردم که اینچنین بی اعتبارم می کنی

روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو

گر بگویم گریه ها بر روزگارم می کنی

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی

من چه کردم که اینچنین بی اعتبارم می کنی

سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده ای

تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده ای

ناامیدم بیش از این مگذار خون من بریز

چون به لطف خویشتن امیدوارم کرده ای

[ یکشنبه دوم شهریور 1393 ] [ 22:18 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

نسبتم با زندگی بی تو یک آه و دم ِ باورم نکن برو من خدا شاهدم ِ

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه ي مبهم آب؟

چيست در همهمه ي دلكش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد

روي اين آبی ارام بلند

كه تو را مي برد اينگونه به ‍‍‍ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش كبوترها؟

چيست در كوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده ي جام؟

كه تو چندين ساعت

مات ومبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابري

نه به آب

نه به برگ

نه به اين آبي آرام بلند

نه به اين خلوت خاموش كبوترها

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاينده ي هستي را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل

همه را مي شنوم

مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم!


به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي

تك وتنها به تو مي انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم٬ به تو مي انديشم

تو بدان اين را تنها تو بدان!

تو بيا

تو بمان با من تنها تو بمان!

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

من فداي تو ٬ جاي همه گل ها تو بخند.

اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز

ريسماني كن از اين موي بلند

تو بگير

تو ببند!

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

قصه ي ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من٬ تنها تو بمان!

در دل ساغر هستي تو بجوش!

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

[ سه شنبه هفدهم تیر 1393 ] [ 1:7 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

آخرِ قصه

همیشه آخرِ قصه یکی راهی شده رفته
یکی مبهوته و یادِ روزای رفته می اُفته


نه اونکه می ره می خواد، نه اینکه مونده می خنده
شاید این جوری قسمت بود، چی میشه بی تو آینده

چی میشه بی تو روزایی که هر لحظَش یه دنیا بود
نمیشه بی تو خندید و نمیشه فکر فردا بود


تمومه لحظه هام خواب و خیال با تو بودن شد
چه روزایی که پژمرد و چه رویایی که پرپر شد

یه عمره با خودم تنها، ولی سخت میشه عادت کرد
نمیشه رفته باشی تو، نمیشه اینو باور کرد


خیابونای تاریک و یه از خود بی خود شبگرد
یه مشت رویایی تو خالی، همه دل تنگِتَن برگرد

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 9:48 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]