X
تبلیغات
"خلوت دل"
 
زندگی سخت نیست غم سختش میکند
دلها تنگ نیست انتظار تنگش میکند
"عشق قشنگ است دروغ زشتش میکند"
***ساقی و مطرب و می جمله محیاست ولی/عشق بی یار محیا نشود،یار کجاست***
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
خوشا به حال قلبم چون از تو جان گرفته
نبض وجودم از تو خط امان گرفته
خوشا به حال جانم که مرگ او غم توست
برای وصف رویت قلب زبان گرفته .
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
مست باش و مخروش

گرم باش و مجوش

شکسته باش و خاموش

که سبوی درست را به دست برند و شکسته را به دوش
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

کاری ندارم از که ،کجایی،چه میکنی

بی عشق سر مکن،که دلت پیر میشود
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
با احتیاط بخوانید...
سطح متن ها" لغزنده" ست

بس که من......

سطر به سطر " باریدم" و نوشتم....!!!
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
ای بس كه نباشیم وجهان خواهد بود

نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبود هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
اهل دل را دو خصلت باشد : 1.دل سخن پذیر 2.سخن دلپذیر
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
گاهی وقت ها تو زندگی،
میرسی به یه جایی که بن بست نیست....
اما دیگه ...

مقصد نداری...!
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
اونی که سکته ی قلبی کرده ..
مُرده ..
اونی که سکوت ِ قلبی کرده ..
مُرده تر ...
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
تنهایی یعنی یه وقتهایی هست میبینی فقط خودتی و خودت

رفیق داری ولی
همــــــــدرد نداری!
خانواده داری
حمــــــــایت نداری!
عشق داری…
تکیـــــــــه گاه نداری!
مثل همیــــشه….
همه چــــــی داری…

و هیـــــچی نداری!!!
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿

در ميان من و تو فاصله هاست .
گاه مي انديشم ،
- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

تو توانايي بخشش داري .
دستاي تو توانايي آن را دارد ؛
- كه مرا،
زندگاني بخشد .
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿

هرگز نفهميدم

فراموش کردن درد دارد

يا فراموش شدن........!!

به هر حال

دارم فراموش ميکنم

فراموش شدنم را.

*********
کسی را دارم

که آنقدر برایم کسی هست

که نگاهم به دنبال کسی نیست...!

ولی نیست..
***********

تنهایم......

اما دلتنگ آغوشی نیستم

خسته ام......

ولی به تکیه گاه نمی اندیشم

چشمهایم تر هستند و قرمز

ولی رازی ندارم

چون مدتهاست دیگر

کسی را خیلی دوست ندارم...
************************

دلم . . .

(کما) میخواهــد . . .

از همان هایی که . . .

دکتر میگوید :

متاسفم فقط واسش (دعا ) کنیــد . . .
***************

اینجاآرامگاه بغض های کهنه است....

لطفل کمی سکوتـــــــــــــــ!!!

که اگر بیدار شوند
نفس گیرنـــــــــــــــــــــــــــــــــد،لعنتی ها!!!
************

امروز
به پایان می رسد
از فردا برایم چیزی نگو!
من نمی گویم
فردا روز دیگری ست
فقط می گویم
تو روز دیگری هستی
تو فردایی
همان که باید
بخاطرش زنده بمانم...!
***********

ﭼﻪ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﻼﺗﮑﻠﯿﻔﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﺩﺍﺭﻣﺖ
ﯾﺎ ﻧﺪﺍﺭﻣﺖ...!
**********

آدم که غرق شود

قطعا میمیرد!

چه در دریا ...

چه در رویا ...
****************************
افسار دلم دست خدا بود چنین شد!
ای وای اگر دست خودم بود چه می‌شد ؟
مقصود دلم مهر و وفا بود چنین شد!
گر قصد دلم جور و جفا بود چه می‌شد؟
***********
چـقـد سخـته ؛
دلتـــنگ كـســے بشـے
كــہ بـهش قــول دادی دیـــگہ مزاحمــش نشــــے ...
   

...:: به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من ::...

زیبا ترین قسم سهراب(پست ثابت)
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 ساعت 5:56 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )

نه تو میمانی نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
وبه کوتاهیه آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خودجامه اندوه مپوشان هرگز...



:: موضوعات مرتبط: شعر
S.J.F
سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 ساعت 21:3 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )

چرا رفتی چرا من بی قرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم نا شکیباست

چرا رفتی چرا من بی قرارم

به سر سودای آغوش تو دارم


خیالت گرچه عمری یار من بود

امیدت گرچه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساغرم ده

چرا رفتی چرا من بی قرارم

به سر سودای آغوش تو دارم


دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هردو عالم بی خبر کن

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساغرم ده


چرا رفتی چرا من بی قرارم

به سر سودای آغوش تو دارم…


بی تو مهتاب (جواب)
یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ساعت 0:54 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

- از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

****************************************

بی تو طوفان زده دشت جنونم


صید افتاده بخونم


تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟


بی من از کوچه گذر کردی و رفتی


بی من از شهر سفر کردی و رفتی


قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم،


تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم،


تو ندیدی!


نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی .


چون در خانه ببستم ،


دگر از پای نشستم ،


گوئیا زلزله آمد ،


گوئیا خانه فرو ریخت سر من


بی تو من در همه شهر غریبم


بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی


برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی


تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی


چه گریزی ز بر من ؟


که ز کویت نگریزم


گر بمیرم ز غم دل ،


به تو هرگز نستیزم


من و یک لحظه جدائی ؟


نتوانم ، نتوانم


بی تو من زنده نمانم


زنده و مرده
سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ساعت 22:56 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اینکه

او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد ، وقتی غروب می شد...

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

با رقیب من جانب خانه می روی
دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ساعت 22:44 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )

دست به دست مدعی شانه به شانه می روی

آه که با رقیب من جانب خانه می روی

بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم

گرم تر از شراره ی آه شبانه می روی

من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو

بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی

در نگه نیاز من موج امید ها تویی

وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی

گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد

تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی

حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای

باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟


ای وای مادرم......
چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ساعت 23:1 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )

دري ميسوزه ، مادري ميسوزه ، دور از چشم باباش دختري ميسوزه


دري ميسوزه ، پيکري ميسوزه ، خانواده اي غريب و پدري ميسوزه


خونمون آتيش گرفت ، دلامون آتيش گرفت، تا که ديد مادرمو،بابامون آتيش گرفت


يه مادر غمگين ، يه دست سنگين ، جلو چشماي حسن ، مادرش افتاد زمين


دلي تاريکه ، کوچه اي باريکه ،


يه اشــــــــــــاره ميکنم ، سيلي خورد چه ها شده ، بعد چند روز تکه ي گوشواره پيدا شده




کيا ميخندند ، اشقيا ميخندند ،


دم پروازه ، يکي دمسازه ، مرتضي اباشو روي زهرا ميندازه


پيش چشم فاطمه ، پيش چشم اين و اون ، سوي مسجد ميبرند،علي روکشون کشون


دري ميوفته ، مادري ميوفته ، توي ازدحام کوچه ، پسري ميوفته


يکي با غلاف ميزد ، يکي با تازيونه ، يکي با يه تکه چوب ، ميزدند بي بهونه


راهی
دوشنبه چهارم فروردین 1393 ساعت 12:33 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
در تب و تاب رفتنم ، به فکره راهی شدنم

تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس

ای تو هوای هر نفس ، هر نفس از من بنویس

مرا به دنیا بنویس ، همیشه تنها بنویس

به آب و خاک ، آتش و باد ، برای فردا بنویس

تو جان من باش و بگو ، به یاد من باشو بگو

میلاد من باش و بگو ، جانان من باش و بگو


نفس اگر امان نداد‌ ، روی خوشی نشان نداد

رفت و دوباره برنگشت ، مرا دوباره جان نداد

دست و زبان من تو باش ، نامه رسان من تو باش

حافظه ی تبار من ، نام و نشان من تو باش

بگو حکایت مرا ، قصه ی هجرت مرا

توشه ی از غزل ببخش راه زیارت مرا


نفس اگر توان نداد ، مرا دوباره جان نداد

به این همیشه ناتمام ، زمان اگر امان نداد

بر سر گلدسته ی عشق ، اذان من باش و بگو

بگو که مثله من کسی ، به پای عشق سر نداد

از آنسوی آبی آب خبر نشد ، خبر نداد


سال نو مبارک
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ساعت 15:29 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
یا رب...!


دل پــــــاکــــ و جـــــان آگــــــاهـــــــم ده


آه شــــب و گـــریــه ســـحـــرگـــاهـــم ده


در راه خـــود اول ز خـــودم بــیـخــود کـن


بیـخـود چـو شـدم،ز خـود بـه خـود راهم ده


الهی!


الـهـی یـکتـای بی همتایی،قـیـوم و توانایی،


بـر هـمـه چیز بـینـایی در هـمه حال دانـایی


از عیـب مـصـفـایـی،از شـرک مـبـرایـی،



اصل هر دوایی...


داروی دلهایی...


به تو رسد ملک خدایی


خداوندا!


خـداونـدا قسـم به اخـتــرانت 

به حق و حرمت پیغمـبرانت



به راز غنچه نشکفـته در بـاغ


به درد لـاله بـنـشـسـته بـا داغ


به پاکـی زلـال چشـمه سـاران


به عمر کوته یک قطره باران


خداوندا!


قـــســـم بــــه پــــاکـــبازان


بلــنـد اوازگــانن و ســرفـرازان


مـرا زیـن خود پـرستی ها رها کن


چـنـان اندیشـه ای بـر مـن عـطا کن


کـه تـقـدیــری کــه از ان نـاگـذیـرم


تـوانـم جـبـر و فـهـمـش را پـذیــرم


و یـا عـزمـی چـنـان پیگیر بـخـشـم 


کـه نـاتـقـدیـر را تـقـدیـر بـخـشـم!


تــوانــایــی ده اِی بـانـی تـقـدیــر...


توانایی ده اِی بانی تقدیر که بشناسم تقدیر و تدبیر


الهی!


نــام تــو مــارا جــواب


مــهــر تـو مــارا جـهـاد


شـناخت تـو مــارا امــان


لـطـف تو مارا عـیان...!


الهی ضعیفان را پـنـاهی


قاصـدان را بر سر راهی


مــومـنــان را گــواهــی


چه عزیز است انکس که تو خواهی.


بی تو مهتابِ من... یعنی... خسوف...!
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ساعت 1:14 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
آمدم بی تو مهتابِ فریدون را زمزمه کنم...

گفتم بی...

زبانم لال شد،

مگر قرار نبود «بی» نباشد بین ما؟!

آمدم بگویم بی تو...

صدا در حنجره خفه شد...

دردهایم گلوله شد...

بغض شد...

خفقان شد...

سد راه شد...

بغض را فرو دادم...

نفس برون شد...

بی تو مهتاب...

اشک هایم روان شد...

فریدون،

بی او، 

مهتاب شبی از آن کوچه گذشت...

بی تو،

اما، 

نه مهتابی...

نه کوچه ای...

نه نور دیده ایی...

نه تنی همه چشم شده...

نه نگاهی خیره...

نه پایی به گذشتن...

بی تو...

دل مرده...

دل سوخته...

دل گرفته...

دل من به درَک...

دلِ ماه گرفته...

بی تو مهتاب مرده...

بی تو مهتابِ من...

یعنی...

خسوف...!


شب هجرت
شنبه هفدهم اسفند 1392 ساعت 0:47 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
شب آغاز هجرت تو 
شب در خود شکستنم بود 
شب بی رحم رفتن تو 
شب از پا نشستنم بود 
شب بی تو 
شب بی من 
شب دل مرده های تنها بود 
شب رفتن 
شب مردن 
شب دل کندن من از ما بود 
واسه جشن دلتنگی ما 
گل گریه سبد سبد بود 
با طلوع عشق من و تو 
هم زمین هم ستاره بد بود 
از هجرت تو شکنجه دیدم 
کوچ تو اوج ریاضتم بود 
چه مومنانه از خود گذشتم 
کوچ من از من نهایتم بود 
به دادم برس 
تو ای ناجی تبار من 
به دادم برس 
تو ای قلب سوگوار من 
سهم من جز شکستن من 
تو هجوم شب زمین نیست 
با پر و بال خاکی من 
شوق پرواز آخرین نیست 
بی تو باید دوباره بر گشت 
به شب بی پناهی 
سنگر وحشت من از من 
مر هم زخم پیر من کو؟ 
واسه پیدا شدن تو آینه 
جاده ی سبز گم شدن کو؟ 
بی تو باید دوباره گم شد 
تو غبار تباهی 

با من نیاز خاک زمین بود 
تو پل به فتح ستاره بستی 
اگر شکستم از تو شکستم 
اگر شکستی از خود شکستی 


عادت
دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ساعت 19:19 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
یه کم کمتر اگه بودی بهت عادت نمی کردم 


کجا رفتی که من اینجا پی تو میگردم 


هنوز روزای بارونی منو به گریه میندازه


تو هرجایی که هستی باش در این خونه روت بازه 


تو هرجایی دلم اونجاست بهت بدجور وابستم 


یه جوری منتظر میشم که تو باور کنی هستم 


داره این حس دلشوره همه دنیامو میگیره 


میترسم روزی برگردی که واسه عاشقی دیره 


به احساست وفا دارم به حسی ک نیازم بود 


تو این دنیا فقط عشقت تنها امتیازم بود

 

برای دیدنت دارم همه شهرو میگردم 


یکم کمتر اگه بودی بهت عادت نمیکردم 


تو هرجایی دلم اونجاست بهت بدجور وابستم 


یه جوری منتظر میشم که تو باور کنی هستم 


داره این حس دلشوره همه دنیامو میگیره 


میترسم روزی برگردی که واسه عاشقی دیره



وداع
جمعه دوم اسفند 1392 ساعت 22:40 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
آسون وداع کردم باهات، با اینکه می مردم برات

کاشکی نمی ذاشتم بری، کاشکی می افتادم به پات

خواستم بگم ترکم نکن، پیشم بمون ای نازنین

شرح پریشونیم و تو، چشمای بارونیم ببین

هر شب با کلی اشتیاق، زل می زدم به آسمون

فرصت نمونده واسه ی، ابراز احساس جنون

رفتی و من تنها شدم، با این غم نا مهربون

هرجا پی ات گشتم ولی، هیچ جا نبود از تو نشون

دل خوش به این بودم تو هم، گاهی کنار پنجره

ماه و تماشا می کنی، با کولی باری خاطره

هر شب با کلی اشتیاق، زل می زدم به آسمون

فرصت نمونده واسه ی، ابراز احساس جنون

بیزار
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 ساعت 23:19 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی



هم از سکوت گریزان ، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم ، چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگرچه می گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر ، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته های پژمرده
اذان مرده و دلهای از خدا بیزار

به خانه ام بروم؟!خانه از سکوت پر است
سکوت می کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

آشفته بازار
یکشنبه ششم بهمن 1392 ساعت 23:55 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی
یکی با خنده آمد از پس راه

یکی با گریه ای مغموم گم شد

در این آشفته بازار هیاهو

حقیقت تلخ و نامعلوم گم شد


دلم تنگ است 

دلم میسوزد از باغی که میسوزد

نه دیداری نه بیداری

نه دستی از سر یاری

مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری


تمام عمر بستیم و شکستیم

به جز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال جه هستیم

عجب آشفته بازاری است دنیا

عجب بیهوده تکراری است دنیا


چه رنجی از محبتها کشیدیم

برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در آن همه چشم

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

سبکباران ساحلها ندیدند

به دوش خستگان باری است دنیا


مرا در موج حسرتها رها کرد

عجب یار وفاداری است دنیا

عجب آشفته بازاری است دنیا

عجب بیهوده تکراری است دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواری است دنیا

عجب دریای طوفانی است دنیا

عجب خواب پریشانی است دنیا

عجب یار وفاداری است دنیا


آتش عشقت به خاكستر بدل كرد آخرم
دوشنبه سی ام دی 1392 ساعت 19:14 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی
آسمان ابري است از آفاق چشمانم بپرس

ابر، باراني است از اشك چو بارانم بپرس


تخته دل در كف امواج غم خواهد شكست

نكته را از سينه سرشار توفانم بپرس


در همه لوح ضميرم هيچ نقشي جز تو نيست

آنچه را مي گويم از آيينه جانم بپرس


آتش عشقت به خاكستر بدل كرد آخرم

گر نداري باور از دنياي ويرانم بپرس


پرده در پرده همه خنيانگر عشق توام

شور و شوقم را از آوازي كه مي خوانم بپرس


در تب عشق تو مي سوزد چراغ هستي ام

سوزشم را اينك از اشعار سوزانم بپرس


جز خيالت هيچ شمعي در شبستانم نسوخت

باري از شمع ار نپرسي از شبستانم بپرس