"خلوت دل"

...:: به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من ::...

زیبا ترین قسم سهراب(پست ثابت)

نه تو میمانی نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
وبه کوتاهیه آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خودجامه اندوه مپوشان هرگز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 5:56  توسط عباس دهقانی  | 

عزیز جان

خسته و پرشانم

در غم تو گریانم

از همه گریزانم

تا نهد زتن جانم

تو که گفتی به پیش من بمان

چرا چنین نهان مرا به حال خود رها کردی

چرا ندیده ای که از دلت فراغ

رود به آسمان

چه گویدم مرا فدا کردی

مگر که جان به لب رسدکه یادت از نطر رود

چرا تو بی خبر زما رفتی

چه میشود عیان شوی

مرا عزیز جان شوی

بگو چرا بگو کجا رفتی

دیده بر رهت دارم

در دل شب تارم

در غم تو بیمارم

تا دوباره برگردی

به هر کلام رفته ای

به یک بهانه رفته ای

دلم نشانه رفته ای

بجویمت زبی نشان ها

دوباره به پیش من بیا

ببین که میشود به پا نوای شور و نغمه ها

به کوه و دشت و آسمان ها

ببین که دل شکسته ام

به گوشه ای نشسته ام

به جز تو دل نبسته ام

دمی بمان به پیش من عزیز جانم

زدیده خون شود روان

به یادت ای امید جان

زچشم من نشو نهان

که در فراغ روی تو رسد خزانم

دیده بر رهت دارم

در دل شب تارم در غم تو بیمارم تا دوباره برگردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 22:25  توسط عباس دهقانی  | 

وقتی رفت

وقتی رفت حاشیه ی درختامون طلایی بود  

                                      ماه تو آسمون بودو قحــــــــطی روشنایی بود

وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی

                                      دیگه هیچ کسی نشد عاشق چشمای کسی

وقتی رفت  دریا دیگه به ماهیـــــــا نگاه نکرد

                                         ماه دیگه در نیومد ستــــــــــاره ادعـــــا نکرد

وقتی رفت لونه ی هیچ پرنده ای چراغ نداشت

                                          واسه درد دل دلم هیچ کسیو سراغ نداشت

وقتی رفت  کبوترای کوچه بی لونه شدند

                                          عاقلا رفتنشـــــــــو دیدنو دیــــــــوونه شدند

وقتی رفت یه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود 

                                         همونو ازش گرفتم آخــــــــه یادگــــــاری بود

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 21:54  توسط عباس دهقانی  | 

به مناسبت سالگرد درگذشت خواهرم

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه كابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی یا یه باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید كه بری یا كه بمونی

رفتی و آدمكا رو جا گذاشتی

قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا كه خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی كه آدمك نداره

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 20:22  توسط عباس دهقانی  | 

);

*****************************************************************************

***********************************************************************************

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 22:59  توسط عباس دهقانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 22:33  توسط عباس دهقانی  | 

شکنجه گر

شکنجه گر از عمق شب تبر به دست آمدی

چه ظالمانه بی امان به شاخ و برگ من زدی

تو زهر خنده می کنی به این تن بریده سر

که پاره پاره مانده از برون تیغه تبر

هراسم از عذاب نیست به درد خو گرفته ام

که دور نیست مقصدی که پیش رو گرفته ام

به قصد زجر خشک شدم اگر به بند مانده ام

پر از تحملم ببین که سربلند مانده ام

شکنجه گر از عمق شب تبر به دست آمدی

چه ظالمانه بی امان به شاخ و برگ من زدی

تو زهر خنده می کنی به این تن بریده سر

که پاره پاره مانده از برون تیغه تبر

اگرچه قامت مرا هزار تکه می کنی

اگرچه زخم می خورم تو ریشه را چه می کنی

که محکم است ریشه ام

اگر تنم شکستنی است

چه باک از گزند تو که ریشه ناگسستنی است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 0:49  توسط عباس دهقانی  | 

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش*که مگو حال دل سوخته خویش با خامی چند


تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط

باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث

ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا

سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد

جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی

من چه کردم که اینچنین بی اعتبارم می کنی

روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو

گر بگویم گریه ها بر روزگارم می کنی

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی

من چه کردم که اینچنین بی اعتبارم می کنی

سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده ای

تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده ای

ناامیدم بیش از این مگذار خون من بریز

چون به لطف خویشتن امیدوارم کرده ای

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 22:18  توسط عباس دهقانی  | 

مطالب قدیمی‌تر