زندگی سخت نیست غم سختش میکند
دلها تنگ نیست انتظار تنگش میکند
"عشق قشنگ است دروغ زشتش میکند"
***ساقی و مطرب و می جمله محیاست ولی/عشق بی یار محیا نشود،یار کجاست***
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
خوشا به حال قلبم چون از تو جان گرفته
نبض وجودم از تو خط امان گرفته
خوشا به حال جانم که مرگ او غم توست
برای وصف رویت قلب زبان گرفته .
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
مست باش و مخروش

گرم باش و مجوش

شکسته باش و خاموش

که سبوی درست را به دست برند و شکسته را به دوش
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

کاری ندارم از که ،کجایی،چه میکنی

بی عشق سر مکن،که دلت پیر میشود
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
با احتیاط بخوانید...
سطح متن ها" لغزنده" ست

بس که من......

سطر به سطر " باریدم" و نوشتم....!!!
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
ای بس كه نباشیم وجهان خواهد بود

نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبود هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
اهل دل را دو خصلت باشد : 1.دل سخن پذیر 2.سخن دلپذیر
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
گاهی وقت ها تو زندگی،
میرسی به یه جایی که بن بست نیست....
اما دیگه ...

مقصد نداری...!
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
اونی که سکته ی قلبی کرده ..
مُرده ..
اونی که سکوت ِ قلبی کرده ..
مُرده تر ...
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿
تنهایی یعنی یه وقتهایی هست میبینی فقط خودتی و خودت

رفیق داری ولی
همــــــــدرد نداری!
خانواده داری
حمــــــــایت نداری!
عشق داری…
تکیـــــــــه گاه نداری!
مثل همیــــشه….
همه چــــــی داری…

و هیـــــچی نداری!!!
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿

در ميان من و تو فاصله هاست .
گاه مي انديشم ،
- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

تو توانايي بخشش داري .
دستاي تو توانايي آن را دارد ؛
- كه مرا،
زندگاني بخشد .
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.
✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿...✿

هرگز نفهميدم

فراموش کردن درد دارد

يا فراموش شدن........!!

به هر حال

دارم فراموش ميکنم

فراموش شدنم را.

*********
کسی را دارم

که آنقدر برایم کسی هست

که نگاهم به دنبال کسی نیست...!

ولی نیست..
***********

تنهایم......

اما دلتنگ آغوشی نیستم

خسته ام......

ولی به تکیه گاه نمی اندیشم

چشمهایم تر هستند و قرمز

ولی رازی ندارم

چون مدتهاست دیگر

کسی را خیلی دوست ندارم...
************************

دلم . . .

(کما) میخواهــد . . .

از همان هایی که . . .

دکتر میگوید :

متاسفم فقط واسش (دعا ) کنیــد . . .
***************

اینجاآرامگاه بغض های کهنه است....

لطفل کمی سکوتـــــــــــــــ!!!

که اگر بیدار شوند
نفس گیرنـــــــــــــــــــــــــــــــــد،لعنتی ها!!!
************

امروز
به پایان می رسد
از فردا برایم چیزی نگو!
من نمی گویم
فردا روز دیگری ست
فقط می گویم
تو روز دیگری هستی
تو فردایی
همان که باید
بخاطرش زنده بمانم...!
***********

ﭼﻪ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﻼﺗﮑﻠﯿﻔﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﺩﺍﺭﻣﺖ
ﯾﺎ ﻧﺪﺍﺭﻣﺖ...!
**********

آدم که غرق شود

قطعا میمیرد!

چه در دریا ...

چه در رویا ...
   

...:: به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من ::...

زیبا ترین قسم سهراب(پست ثابت)
پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 5:56 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )

نه تو میمانی نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
وبه کوتاهیه آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خودجامه اندوه مپوشان هرگز...



:: موضوعات مرتبط: شعر
بی من تو در کجای جهانی که نیستی ؟
پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 22:45 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )

حالم بد است مثل زمانی که نیستی !

دردا که تو همیشه همانی که نیستی !

 

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای

وقتی که نیستی نگرانی که نیستی !

 

عاشق که می شوی نگران خودت نباش

عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی !

 

با عشق هر کجا بروی حی و حاضری

دربند این خیال نمانی که نیستی !

 

تا چند من غزل بنویسم که هستی و

تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی !

 

من بی تو در غریب ترین شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نیستی ؟

 

غلامرضا طریقی


....
دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ ساعت 21:24 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
 "رفتن" !

رفتن که بهانه نميخواهد ،
يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى
دلخوشيهاى انکار شده ...
رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هيچ
بى چمدان هم ميروى !
"ماندن" !
ماندن اما بهانه مى خواهد ،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى،دوستت دارمهايى
که مى شنوى اما باور نمى کنى،يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين ...
وقتى بخواهى بمانى,..
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى ...
ميمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت،....
آمدن دليل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن هيچکدام

ممنون از دوست خوبم "مهلا"


وصیت
دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ ساعت 23:18 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
اگرکسی شب سرما به ابرها زدو گم شد مرا به یاد بیارید
و با ستاره ی چشمم برای راه بلدها نشانه ای بگذارید

برای این گل قرمز، نماز مرده بخوانید مرا شمرده بخوانید
برای خاکسپاری ، تمام باغچه ها را به مادرم بسپارید

دودانگ پیرهنم را ، دوپاره ازکفنم را به چشمهام بدوزید
سپس ملال تنم را دوبال پر زدنم را دراین کفن بگذارید

لباس گرم بپوشید به این اتاق مبادا بهارآمده باشد
کدام فصل من ازسال! مصممید که امسال سر از کدام درآرید؟

" زیاد امید ندارم که ازتپیدن قلبم گلی دوباره بروید "
مگر بهار که سرشد کنارسنگ مزارم دلی دوباره بکارید

کدام قله کدام اوج؟ منی که اینهمه کوهم از این جهان به ستوهم
من ازشکار نکردن شما ازاینکه شکارم نبوده اید شکارید

غروب شد همه رفتند در ایستگاه کسی نیست چه خوب شد همه رفتند
چه ساده اید که دایم کنار این چمدانها درانتظارقطارید

به این اتاق مبادا بهارسر زده باشد… بهارسرزدو سرشد
خروس خوان سحرشد ستاره های من آیا خیال خواب ندارید؟

پ.ن:به همسری که ندارم به نقل قول بگویید چه دوست داشتنی بود


چه غریب ماندی ای دل
جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت 23:3 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران زبرت چه برخورم من؟

که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری


عزیز جان
چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳ ساعت 22:25 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
خسته و پرشانم

در غم تو گریانم

از همه گریزانم

تا نهد زتن جانم

تو که گفتی به پیش من بمان

چرا چنین نهان مرا به حال خود رها کردی

چرا ندیده ای که از دلت فراغ

رود به آسمان

چه گویدم مرا فدا کردی

مگر که جان به لب رسدکه یادت از نطر رود

چرا تو بی خبر زما رفتی

چه میشود عیان شوی

مرا عزیز جان شوی

بگو چرا بگو کجا رفتی

دیده بر رهت دارم

در دل شب تارم

در غم تو بیمارم

تا دوباره برگردی

به هر کلام رفته ای

به یک بهانه رفته ای

دلم نشانه رفته ای

بجویمت زبی نشان ها

دوباره به پیش من بیا

ببین که میشود به پا نوای شور و نغمه ها

به کوه و دشت و آسمان ها

ببین که دل شکسته ام

به گوشه ای نشسته ام

به جز تو دل نبسته ام

دمی بمان به پیش من عزیز جانم

زدیده خون شود روان

به یادت ای امید جان

زچشم من نشو نهان

که در فراغ روی تو رسد خزانم

دیده بر رهت دارم

در دل شب تارم در غم تو بیمارم تا دوباره برگردی


وقتی رفت
یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 21:54 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )

وقتی رفت حاشیه ی درختامون طلایی بود  

                                      ماه تو آسمون بودو قحــــــــطی روشنایی بود

وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی

                                      دیگه هیچ کسی نشد عاشق چشمای کسی

وقتی رفت  دریا دیگه به ماهیـــــــا نگاه نکرد

                                         ماه دیگه در نیومد ستــــــــــاره ادعـــــا نکرد

وقتی رفت لونه ی هیچ پرنده ای چراغ نداشت

                                          واسه درد دل دلم هیچ کسیو سراغ نداشت

وقتی رفت  کبوترای کوچه بی لونه شدند

                                          عاقلا رفتنشـــــــــو دیدنو دیــــــــوونه شدند

وقتی رفت یه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود 

                                         همونو ازش گرفتم آخــــــــه یادگــــــاری بود


به مناسبت سالگرد درگذشت خواهرم
جمعه چهارم مهر ۱۳۹۳ ساعت 20:22 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه كابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی یا یه باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید كه بری یا كه بمونی

رفتی و آدمكا رو جا گذاشتی

قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا كه خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی كه آدمك نداره


);
یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۳ ساعت 22:59 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )

*****************************************************************************

***********************************************************************************


یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۳ ساعت 22:33 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )


شکنجه گر
پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 0:49 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
شکنجه گر از عمق شب تبر به دست آمدی

چه ظالمانه بی امان به شاخ و برگ من زدی

تو زهر خنده می کنی به این تن بریده سر

که پاره پاره مانده از برون تیغه تبر

هراسم از عذاب نیست به درد خو گرفته ام

که دور نیست مقصدی که پیش رو گرفته ام

به قصد زجر خشک شدم اگر به بند مانده ام

پر از تحملم ببین که سربلند مانده ام

شکنجه گر از عمق شب تبر به دست آمدی

چه ظالمانه بی امان به شاخ و برگ من زدی

تو زهر خنده می کنی به این تن بریده سر

که پاره پاره مانده از برون تیغه تبر

اگرچه قامت مرا هزار تکه می کنی

اگرچه زخم می خورم تو ریشه را چه می کنی

که محکم است ریشه ام

اگر تنم شکستنی است

چه باک از گزند تو که ریشه ناگسستنی است


بیزار
چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 23:19 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )



هم از سکوت گریزان ، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم ، چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگرچه می گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر ، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته های پژمرده
اذان مرده و دلهای از خدا بیزار

به خانه ام بروم؟!خانه از سکوت پر است
سکوت می کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

آشفته بازار
یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 23:55 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
یکی با خنده آمد از پس راه

یکی با گریه ای مغموم گم شد

در این آشفته بازار هیاهو

حقیقت تلخ و نامعلوم گم شد


دلم تنگ است 

دلم میسوزد از باغی که میسوزد

نه دیداری نه بیداری

نه دستی از سر یاری

مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری


تمام عمر بستیم و شکستیم

به جز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال جه هستیم

عجب آشفته بازاری است دنیا

عجب بیهوده تکراری است دنیا


چه رنجی از محبتها کشیدیم

برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در آن همه چشم

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

سبکباران ساحلها ندیدند

به دوش خستگان باری است دنیا


مرا در موج حسرتها رها کرد

عجب یار وفاداری است دنیا

عجب آشفته بازاری است دنیا

عجب بیهوده تکراری است دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواری است دنیا

عجب دریای طوفانی است دنیا

عجب خواب پریشانی است دنیا

عجب یار وفاداری است دنیا


آتش عشقت به خاكستر بدل كرد آخرم
دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ ساعت 19:14 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
آسمان ابري است از آفاق چشمانم بپرس

ابر، باراني است از اشك چو بارانم بپرس


تخته دل در كف امواج غم خواهد شكست

نكته را از سينه سرشار توفانم بپرس


در همه لوح ضميرم هيچ نقشي جز تو نيست

آنچه را مي گويم از آيينه جانم بپرس


آتش عشقت به خاكستر بدل كرد آخرم

گر نداري باور از دنياي ويرانم بپرس


پرده در پرده همه خنيانگر عشق توام

شور و شوقم را از آوازي كه مي خوانم بپرس


در تب عشق تو مي سوزد چراغ هستي ام

سوزشم را اينك از اشعار سوزانم بپرس


جز خيالت هيچ شمعي در شبستانم نسوخت

باري از شمع ار نپرسي از شبستانم بپرس


لب دریا
یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ ساعت 23:5 | | نوشته ‌شده به دست عباس دهقانی | ( )
عصر ما عصر فریب

عصر اسمای غریبه

عصر پژمردن گلدون

چترای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه

وعده هاش همه دروغه

آسموناش پر دوده

قلب عاشقاش کبوده

کاش تو قحطی شقایق

بشینیم تو یه قایق

بزنیم دل و به دریا

من و تو تنهای تنها

خونه هامون پر نرده

پشت هر پنجره پرده

قفسا پر پرنده

لبای بدون خنده

چشما خوئه سواله

مهربون شدن مهاله

نه برای عشق میلی

نه کسی به فکر لیلی

کاش تو قحطی شقایق

بشینیم تو یه قایق

بزنیم دل و به دریا

من و تو تنهای تنها

اونقده میریم که ساحل

از من و تو بشه غافل

قایق و با هم میرونیم

اونجا تا ابد میمونیم

جایی که نه آسمونش نه صدای مردمونش

نه غمش نه جنب و جوشش

نه گلای گل فروشش

مثل اینجا آهنی نیست

مثل اینجا آهنی نیست

پس ببین یادت بمونه

کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا

وعده ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا

وعده ما لب دریا!