زیبا ترین قسم سهراب(پست ثابت)

نه تو میمانی نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
وبه کوتاهیه آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خودجامه اندوه مپوشان هرگز...

[ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 ] [ 5:56 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

شکنجه گر

شکنجه گر از عمق شب تبر به دست آمدی

چه ظالمانه بی امان به شاخ و برگ من زدی

تو زهر خنده می کنی به این تن بریده سر

که پاره پاره مانده از برون تیغه تبر

هراسم از عذاب نیست به درد خو گرفته ام

که دور نیست مقصدی که پیش رو گرفته ام

به قصد زجر خشک شدم اگر به بند مانده ام

پر از تحملم ببین که سربلند مانده ام

شکنجه گر از عمق شب تبر به دست آمدی

چه ظالمانه بی امان به شاخ و برگ من زدی

تو زهر خنده می کنی به این تن بریده سر

که پاره پاره مانده از برون تیغه تبر

اگرچه قامت مرا هزار تکه می کنی

اگرچه زخم می خورم تو ریشه را چه می کنی

که محکم است ریشه ام

اگر تنم شکستنی است

چه باک از گزند تو که ریشه ناگسستنی است

[ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ] [ 0:49 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش*که مگو حال دل سوخته خویش با خامی چند


تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط

باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث

ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا

سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد

جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی

من چه کردم که اینچنین بی اعتبارم می کنی

روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو

گر بگویم گریه ها بر روزگارم می کنی

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی

من چه کردم که اینچنین بی اعتبارم می کنی

سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده ای

تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده ای

ناامیدم بیش از این مگذار خون من بریز

چون به لطف خویشتن امیدوارم کرده ای

[ یکشنبه دوم شهریور 1393 ] [ 22:18 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

نسبتم با زندگی بی تو یک آه و دم ِ باورم نکن برو من خدا شاهدم ِ

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه ي مبهم آب؟

چيست در همهمه ي دلكش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد

روي اين آبی ارام بلند

كه تو را مي برد اينگونه به ‍‍‍ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش كبوترها؟

چيست در كوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده ي جام؟

كه تو چندين ساعت

مات ومبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابري

نه به آب

نه به برگ

نه به اين آبي آرام بلند

نه به اين خلوت خاموش كبوترها

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاينده ي هستي را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل

همه را مي شنوم

مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم!


به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي

تك وتنها به تو مي انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم٬ به تو مي انديشم

تو بدان اين را تنها تو بدان!

تو بيا

تو بمان با من تنها تو بمان!

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

من فداي تو ٬ جاي همه گل ها تو بخند.

اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز

ريسماني كن از اين موي بلند

تو بگير

تو ببند!

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

قصه ي ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من٬ تنها تو بمان!

در دل ساغر هستي تو بجوش!

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

[ سه شنبه هفدهم تیر 1393 ] [ 1:7 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

آخرِ قصه

همیشه آخرِ قصه یکی راهی شده رفته
یکی مبهوته و یادِ روزای رفته می اُفته


نه اونکه می ره می خواد، نه اینکه مونده می خنده
شاید این جوری قسمت بود، چی میشه بی تو آینده

چی میشه بی تو روزایی که هر لحظَش یه دنیا بود
نمیشه بی تو خندید و نمیشه فکر فردا بود


تمومه لحظه هام خواب و خیال با تو بودن شد
چه روزایی که پژمرد و چه رویایی که پرپر شد

یه عمره با خودم تنها، ولی سخت میشه عادت کرد
نمیشه رفته باشی تو، نمیشه اینو باور کرد


خیابونای تاریک و یه از خود بی خود شبگرد
یه مشت رویایی تو خالی، همه دل تنگِتَن برگرد

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 9:48 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست

جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست

آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد
كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست

شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم
كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست

اين دل خسته زماني پر پروازي داشت
حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست

بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا
بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست

شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من
با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست

"دوستان عزیزم وبلاگم دو ساله شد ...وارد سال سوم میشه...."

[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 0:47 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

قصه ی من


مثل باد سرد پاییز
غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید
که چه آفتی به من زد

رگ و ریشه هام سیاه شد
تو تنم جوونه خشکید
اما این دل صبورم
به غم زمونه خندید

آسمون مست جنونی
آسمون تشنه خونی
آسمون مست گناهی
آسمون چه رو سیاهی

اگه زندگی عذابه
یه حباب روی آبه
من به گریه ها میخندم
میگم این همش یه خوابه

آسمون تو مرگ عشقو
توی یاخته هام نوشتی
این یه غمنامه تلخه
که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه شکستم
اگه نزدیک اگه دورم
از ترحم تو بیزار
من خودم سنگ صبورم

آسمون تیشه ات شکسته
من دیگه رو پام میمونم
منو از تنم بگیری
تو ترانه هام میمونم

[ جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:27 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]

S.J.F

چرا رفتی چرا من بی قرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم نا شکیباست

چرا رفتی چرا من بی قرارم

به سر سودای آغوش تو دارم


خیالت گرچه عمری یار من بود

امیدت گرچه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساغرم ده

چرا رفتی چرا من بی قرارم

به سر سودای آغوش تو دارم


دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هردو عالم بی خبر کن

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساغرم ده


چرا رفتی چرا من بی قرارم

به سر سودای آغوش تو دارم…

[ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 ] [ 21:3 ] [ عباس دهقانی ]
[ ]